"چشمهایش"
نامش "جنگی" است. از اول روز در نقطهثابتی از پناهگاه دراز کشیده بود و گاه چشمهای قرمز و خستهاش را باز میکرد و بهسختی این سو و آن سو میکشید. استخوانهایش بیرون زده و پوست و اعضایش در هوا آونگشده بود. حتی زمان غذا و در اوج هجوم سگها برای گرفتن سهمشان از رزق کمرونقروزانه تکان نخورد. به تکه گوشتی هم که به شکل ویژه برایش پرتاب کردیم توجهی نکرد.گویی نور و نشاط از دیدگان زیبایش رخت بر بسته بود.
- آقا مهدی جریان این سگ چیه؟
- این؟ اسمش جنگیه. قبلا میبردنش برای جنگ سگ و وقتی پیر وشکسته شده بود، رهایش کرده بودند.
آه جنگی، جنگی، جنگی نازنین و معصوم و در همشکستۀ من، پس تو هم زمانی گلادیاتور بودهای.اگر بردههای نگونبخت برای برانگیختن رذالتهای لحظهای اشراف به میدان مرگ میرفتند،جنگیهای کوچک و معصوم ناخواسته به جان همنوعان خود انداخته میشدند تا پستترینو کثیفترین هیجانات جماعتی را ارضا کنند که شاید در تیرهبختی فاصلۀ چندانی باخود آنان نداشتند. شکمهای لطیف و پشمالو به جای سیر شدن و احساس دست نوازشگر پارهپاره میشدند، لبهای معصوم به جای لیسیدن به مهربانی در میان هیاهو و فضای آکندهاز خون و خشم و عرق دریده و سرخگون میشدند تا در نهایت پیکری در هم کوفته و نیمهجاندر فضای سنگین تحقیر و مرگ در معرکه بر جای بماند. آه جنگی، جنگی سالمند من، تو چهصحنهها که ندیدهای و چه دردها که نکشیدهای. شاید اگر زبان داشتی تلخترین وتکاندهندهترین داستانها از ذهن معصوم و متعجب تو روایت میشد. در زیر این آفتابکمتوش و توان زمستانی در گوشهای با این نگاه تبدار پرسشگر به چه فکر میکنی؟ اینهمه اشک و حیرت و حسرت و درد را در کجا تلنبار میکنی؟ کدام تصاویر ذهن تو را درلحظاتِ کشدار و کسالتبار روزانه پر میکند؟ روزهای خوش تولگی که شهد و شادی را ازپستان مادر میمکیدی، به شیطنتها و جهشهای بیدغدغۀ چند ماهگی، به آن روز که بهبردگی و اسارت برده شدی، به هول مهیب نخستین روز جنگی عبث یا به آن غروبی که سراپاخون و خستگی با تیپایی به گوشهای پرتابت کردند؟ جنگی نازنین من، چشمهایت را بر همبگذار، نگذار سرخی چشم تو با سرخی اشک و شرم منِ "انسان" در هم آمیزد.چشمانت را به هم بگذار. به آغوش گرم و بیدغدغۀ مادر برگرد. "بخواب، آسودهباش، دریا نیز میمیرد"..
ما را در سایت بعضی حیوانها برابرترند!! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87